على اكبر دهخدا
850
امثال و حكم ( فارسى )
بود و در خانهء ما بزائيد . نوبتى ديگى بزرگ بامانت گرفت و پس از چند روز به صاحب آن گفت ديگ بمرد . گفت ديگ چگونه تواند مرد ؟ گفت ديگى كه تواند زاييد البته نيز تواند مرد . نظير : روزى محمود غزنوى بر قصر نشسته بود شخصى مجهول جفتى مرغ آورد و گفت مقامرم امروز بشراكت سلطان نرد باختم و دو جفت مرغ ببردم جفتى خداوند راست . سلطان بفرمود تا مرغها بستدند مقامر سه روز پىدرپى مىآمد و هربار چند مرغى مىآورد چهارم روز تهىدست بازآمد . سلطان او را ملول ديد و از حالش پرسيد . گفت بشراكت سلطان قمار باختم حريفان هزار دينار از من ببردند . سلطان بخنديد و پانصد دينار او را بخشيد و گفت بعد ازين تا حاضر نباشم بشراكت من قمار مباز . از شاهد صادق . نظير : ديگى كه زائيد سر زا هم ميرود . ديگ هوس به جوش آمدن . ديگى كه براى من نجوشد سر سك تو بجوشد . ديگى كه زائيد سر زا هم مىرود ، مردن هم دارد . رجوع به : ديگ ملا نصر الدين ، شود دين از دست رفت . رجوع به : صور اسرافيل سال اول شمارهء 6 صفحهء 6 شود . دين بتقليد بود سرسرى * ( دين تو بتقليد پذيرفتهاى . لا جرم از بيم كه رسوا شوى * هيچ نيارى كه به من بگذرى . ) ناصر خسرو . دين بدانش بلندنام شود * دين بىعلم كى تمام شود . اوحدى . دين بدنيافروشان خرند * يوسف را فروشند تا چه خرند . سعدى . نظير : بفروختهاى دين خود از بيخبرى * يوسف كه بده درم فروشى چه خرى . سعدى . اى گلفروش گل چه فروشى براى سيم * وز گل عزيزتر چه ستانى به سيم گل . كسائى مروزى دين به دنيا نيرزد . تاريخ سيستان . دين ز كرار جو نه از طرار * خز ز بزاز جو نه از خباز . سنائى . رجوع به : آستين گر ز هيچ خواهى پر . . . ، شود . دين عيسى صلح كل آمد نه آشوب و فساد * نه تجبر كه جهان بايست با استم گرفت . حضرت اديب . دين نيست شاها بپوشش بپاى * ( بخسرو چنين گفت آن رهنماى كه ) فردوسى . رجوع به : اهل نگردد بعمامه . . . ، شود . دين و دنيا بهم نپايد راست * ( از سر گنج و مملكت برخاست ) نظامى . نظير : يا خدا مىشود يا خرما . دين و دنيا دو ضد يكدگرند * ( هركجا دين بود درم نخرند . ) سنائى . رجوع به : فقرهء قبل شود . دين و دولت بدين دو گردد چير * خواجه را راى و شاه را شمشير . سنائى .